تبليغاتX
نیستان


نیستان

ادمي زنده به عشق است اگر عشق نبود.....!

 

 

 

بسوزانم

بسوزانم

بدان این اخرین جان است

سر کین و محبت مرز عرفان است

در این تاریک دنیایی که هر دم

بی سروپا نیمه عریان است

خبر داری که من در کنج تنهایی

به یادت سوگواری میکنم هردم

ز یادت شعله ای در جانم افتاده

بسوزان عشق و بنگر

این گدای هر شب مسکین آواره

که در این کنج تنهایی

گریبانش به دست

نابهنجاره غم افتاده

منم من ان حماسه

یادت امد هان

منم ان مر دوران یادت امد هان!

ولی اکنون ز مردت جز غمی

جانکاه و درد اور به یادت نیست معبودم

منم من (صابر)دوران دیرینه

که در راهت به جان دادن پر از اندوه جان فرساست

(صابر)

 

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |

پرنده ها به نام قفس میخوانند

شوق پرواز در انان مرده

وچنان محصورند

که تمام دنیا

ماضی و حالو خدا

همه در یک کلمست

انهم( قفس) است

ولی امروز همان فردایی است

که خدا در ان بود

و قفس راه خلاصش این بود

مرگ

روح انان ازاد است

در پس پرده جسم

(صابر)

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |

 

روزی که بمیرم چه کسی میفهمد

که چرا من مردم

مرگ من خاطره ای خواهد شد

بعد از ان روز بلند

بعد از ان گریه و اشک

شاید گریه و اشک

روی قبرم که هنوز سنگی بر ان نیست

نه گلی نه چراغی

نه کسی خاهد بود

بعد از ان روز بلند من مردم

به نهایت رفتم

همگانم رفتند

منو خاکو غمو اندوه تنها ماندیم

بعد از ان روز بلند من مردم 

(صابر)

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |

 

 

 

 

 

شاید نگاه بود

شاید صدای پا

یا خواب شاپرک

بعد از غم وداع

یک عشق بی نصیب

یا راه بی نشان

شهرزاد قصه گو

خواب منو زمان

فریاد بی صدا

در عمق شهر شب

میزان نظم و عدل

در کفه اش نبرد

گریانم و خموش

از زندگانیم

من دم نمیزنم

غم شد جوانیم

صابر همیه بود

غمخوار این جهان

روزی که مردو رفت

شد مرد بی نشان

 

 

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |

زندگی یک شعله ی لرزان شمع است

که ناگه از خروش باد میمیرد

ویا شاید

لباسی مندرس باشد

که با هر اتفاقی رنگ میگیرد

زندگی کوچ پرستو ها

ویا پژمردن گلهای گلدان است

زندگی ماندن در این دنیای تاریک چو زندان است

غروب عشق و شادیها

طلوع نامرادیها

همه اندیشه ی فردا

چو یک خواب است و یک رویا

پر از زشتی و پستی ها

همین است اری این دنیا

(ندارد زندگی جز این دگر معنا)

 

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |



دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.

نوشته شده در ساعت توسط ehsan|

کتاب عمر مرا

باز ورق زد تقدیر

این کتابی که سراسر ابهام است

خالی از یاد

سوال؟

خاطره ای مبهم و گنگ

شادباش اخرین خنده ی من

سالها میگذرد

این کتاب کهنه

مملو از حادثه هاست

شاهد زنده ی ناکامیه من

نه فقط ناکامی

گاه گاهی خنده ای عریان بود

پشت یک شادیه زیبا و لطیف

اما من مرد گریان بودم

سالها می گذرد

سالها میگذرد

(صابر)

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |

پیکر تراش پیر با تیشه ی خیال

                                             یک شب تورا ز مرمره شعر آفریده ام

تا در خیال خوب تو نقش هوس نهم

                                             ناز هزار چشم خمارت خریده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز بنگرد

                                              در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

                                              گویا دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

زنهار که در پس این پرده ی خیال

                                              ان بت تراش بوالهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

                                             (بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام)

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |

راستی جای من اینجاست

میان دو سکوت

دو سکوت وحشی

که درون قفسی میمیرند

راستی جای من و تو اینجاست

بین این همه فریاد و نگاه خسته

پشت یک حادثه ی بی فرجام

فکر کن به رهایی به گل و منظره ها

به درختانو زمین یا که خدا

فکر کن حس حقارت بتکان

وقت یک حرکت زیباست

شروع کردن ان

یک تلنگر خواهد

این تلنگر زده شد روز ازل بر همه مان

حیف خوابی ابدی با ما بود

وقت بیداری از این خواب دگر نزدیک است

نفسی تازه بگیر از ضربان گل سرخ

پر از فریاد به دنیا بگو

من هستم

فکر کن

حس حقارت بتکان

(صابر)

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |

دیر وقتیست در این ابادی

عشق محکوم فنا گشته ولی

همه کس هشیارند

و هنوز هم در دل غم و فریاد محبت دارند

دیر وقتیست در این شهر شلوغ

لحظه را باید کشت

همه فکرو همه ذکر ابدیت شده است

نه سلامی نه وجودی نه تمنای نگاهی

فقط احساس حقارت

مردنو گفتنه آهی

این همان شهر خدادادی بود

که منو تو 

تو ما

ماو همه

به سكوتش برديم

به غم اهن و تير و سيمان شهر را آزرديم

ان همه لاله و گلبرگ و درخت

 همه در حادثه اي شب شده است

فقط احساس برايم مانده

شهر من در تنش گنگ زمان گمشده است 

(صابر)

 

نوشته شده در ساعت توسط ehsan| |


Design By : Night Skin





Powered by WebGozar