|
بگردد روزو شب نوبت به نوبت به زیبایی به ارامی به عزت بنازم قدرت از حد فزونت که باشد روشنایی بعد ظلمت هزاران راز در تاریکی توست چه توصیفی به ذات نور خلقت ز خاک و گل سرشتی ادمی را ز نور و خود دمیدی با محبت به گل دادی تو عطر و رنگ رویی که بلبل را کند مست ان لطافت به نای نی تو سوز توبه دادی که دارد از دل غافل شکایت بهارت مژده فصل خزان است وپاییزت امید است و عنایت چنان پیچیده در راز نهانی خرد حیران شود از فرط حیرت قلم در دست من کوچک تر از ان که بنگارد خطی از ان جلالت نکن انی رهایم از سر لطف که میمانم به خواب زشت غفلت
شاید شاید تقصیر من است که چکاوک خواب است ونمی پندارد پر پرواز بلند قرقی بر فراز جنگل پی هر پر زدنش عجل پیر چکاوک امد و چکاوک در خواب ونمی پندارد کاش در خواب تلنگر میزد دست یک روح بلند که چکاوک از خواب برخیزو برو روز اول که چکاوک امد اینگونه نبود پاکو جاری مثال رودی در دل صحرا بود اثر جنگل سبز قلب اورا پیمود وگمان برد چکاوک حیاتش ابدیست (صابر)
بسوزانم بسوزانم بدان این اخرین جان است سر کین و محبت مرز عرفان است در این تاریک دنیایی که هر دم بی سروپا نیمه عریان است خبر داری که من در کنج تنهایی به یادت سوگواری میکنم هردم ز یادت شعله ای در جانم افتاده بسوزان عشق و بنگر این گدای هر شب مسکین آواره که در این کنج تنهایی گریبانش به دست نابهنجاره غم افتاده منم من ان حماسه یادت امد هان منم ان مر دوران یادت امد هان! ولی اکنون ز مردت جز غمی جانکاه و درد اور به یادت نیست معبودم منم من (صابر)دوران دیرینه که در راهت به جان دادن پر از اندوه جان فرساست (صابر)
پرنده ها به نام قفس میخوانند شوق پرواز در انان مرده وچنان محصورند که تمام دنیا ماضی و حالو خدا همه در یک کلمست انهم( قفس) است ولی امروز همان فردایی است که خدا در ان بود و قفس راه خلاصش این بود مرگ روح انان ازاد است در پس پرده جسم (صابر)
روزی که بمیرم چه کسی میفهمد که چرا من مردم مرگ من خاطره ای خواهد شد بعد از ان روز بلند بعد از ان گریه و اشک شاید گریه و اشک روی قبرم که هنوز سنگی بر ان نیست نه گلی نه چراغی نه کسی خاهد بود بعد از ان روز بلند من مردم به نهایت رفتم همگانم رفتند منو خاکو غمو اندوه تنها ماندیم بعد از ان روز بلند من مردم (صابر)
شاید نگاه بود شاید صدای پا یا خواب شاپرک بعد از غم وداع یک عشق بی نصیب یا راه بی نشان شهرزاد قصه گو خواب منو زمان فریاد بی صدا در عمق شهر شب میزان نظم و عدل در کفه اش نبرد گریانم و خموش از زندگانیم من دم نمیزنم غم شد جوانیم صابر همیه بود غمخوار این جهان روزی که مردو رفت شد مرد بی نشان
که ناگه از خروش باد میمیرد ویا شاید لباسی مندرس باشد که با هر اتفاقی رنگ میگیرد زندگی کوچ پرستو ها ویا پژمردن گلهای گلدان است زندگی ماندن در این دنیای تاریک چو زندان است غروب عشق و شادیها طلوع نامرادیها همه اندیشه ی فردا چو یک خواب است و یک رویا پر از زشتی و پستی ها همین است اری این دنیا (ندارد زندگی جز این دگر معنا)
باز ورق زد تقدیر این کتابی که سراسر ابهام است خالی از یاد سوال؟ خاطره ای مبهم و گنگ شادباش اخرین خنده ی من سالها میگذرد این کتاب کهنه مملو از حادثه هاست شاهد زنده ی ناکامیه من نه فقط ناکامی گاه گاهی خنده ای عریان بود پشت یک شادیه زیبا و لطیف اما من مرد گریان بودم سالها می گذرد سالها میگذرد (صابر)
پیکر تراش پیر با تیشه ی خیال یک شب تورا ز مرمره شعر آفریده ام تا در خیال خوب تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم خمارت خریده ام اما تو چون بتی که به بت ساز بنگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای مست از می غروری و دور از غم منی گویا دل از کسی که تو را ساخت کنده ای زنهار که در پس این پرده ی خیال ان بت تراش بوالهوس چشم بسته ام یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند (بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام)
|
About![]()
من در این بهبه ی عشق کجایم Archivesآذر 1388آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 Links
وبلاگ شعر مونس جان
مرا دریاب ای دوست |